رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی,دالان بهشت, الهه ی شرقی ,مهر و مهتاب, گندم ,همخونه ,غزال بامداد ,خمار شب ,سراب, حریم عشق ,دختری در مه, برزخ اما بهشت, ترانه های نیمه شب, نگاهم کن, :: 10:22 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
ناگهان احمد را در مقابلم دیدم . موهایش ژولیده و چهره اش خسته به نظر می رسید .
- دیبا حتما گرسنه ای ؟
- بله شام می خوری ؟
- بگو بیارند .
گوهر را صدا کردم : به زینت بگو میز را بچیند .
چقدر رفتارش زننده بود ! اصلا فکر من را نمی کرد که تا این وقت شب به انتظارش نشسته بودم . سیگاری آتش زد و به اتاق خواب پناه برد .
از ورودم به نیشابور ۴ ماه می گذشت . دلم برای خانواده ام تنگ شده بود . نامه های مهتا هر چند وقت یک بار به دستم می رسید . جوابشان را به سرعت می فرستادم . حال همه خوب بود . تازگی ها عکسی دسته جمعی گرفته بودند و آن را برایم ارسال کرده بودند. خدایا ٬ یهنی این پریا بود که انقدر بزرگ شده بود ؟ ذلم برای شیطنت هایش تنگ شده بود .
احمد غالبا سر مار بود و من در خانه خود مشغول مطالعه بودم . حوصله ام از همه چیز سر می رفت ٬ اما ناچار بودم با تمام این مشکلات مبارزه کنم .
شبی احمد سرخوش تر از همیشه به خانه آمد ٬ شامش را به راحتی خورد و در کنارم نشست .
دیبا برایت خبر خوبی دارم .
- چه خبری ؟
- اگر بگویم مژدگانی می دهی ؟
- هرچه دلت بخواد .
- دلم می خواهد کمی از بهانه هایت بکاهی و اینقدر نگویی زود به خانه بیا .
- اگر منظورت این است و اینطور راحتی باشه حرفی نیست .
- امروز تلگرافی از پدر به دستم رسید .
- خب بگو چه بود ؟
- آقاجانت برای دیدنمان به نیشابور می آید .
راست می گویی احمد؟
- بله به همراه مادرت می آید .
- خدایا شکرت دلم را شاد کردی .
دو هفته بعد مادرم و آقاجان به نیشابور آمدند . مادر از سبک خانه ام خوشش آمد و گفت خیلی زیبا و دنج است . آقاجان هم از آب و هوای نیشابور خیلی تعریف کرد و هر دو دلشاد بودند که بعد از مدت ها به زیارت امام هشتم رفته اند . در یک هفته ای که در نزدممان ماندند ٬ شب ها همه دور هم در ایوان می نشستتیم و از خاطرات گذشته سخن می گفتیم . پدر اغلب با احمد در مورد کار و جزءیات استخراج فیروزه حرف می زد . آن روز ها احمد زود به خانه می آمد و در خوش خدمتی سنگ تمام می گذاشت . دیگر از دیر آمدن و دید و بازدید ها دوستانه اش خبری نبود . رفتارش با من نیز به کلی تغییر کرده بود انگار هیچ مشکلی نداشتیم .
یک روز عصر مادر در حین صرف چای رو به من کرد و گفت : عزیزم دیبا جان از زندگی ات راضی هستی ؟
با لبخندی غم انگیز گفتم : بله مادر کاملا راضی ام . در صورتی که خودم می دانستم این گونه نیست . مگر می توانستم بگویم احمد شب ها دیر به خانه می آید و زمانی که در خانه است اوقاتش را به خوش گذرونی های شبانه می پردازد و اصلا توجهی به من و نیاز هایم ندارد .
مادر لبخندی زد و گفت : خدایا شکرت از بابت تو هم خیالم راحت شد .
راستی مادر چرا این سوال را کردید ؟
هیچ مادرجان نگران بودم که شاید هنوز مهرش به دلت نیفتاده است کی می خواهید دست به کار بشوید و برایمان نوه ای بیاورید .
از سوال مادر خجل شدم . نمی دونم تا حالا در این باره هیچ فکر نکرده ایم .
خب بهتر است به فکر بیفتید می دانی شیرینی خانه بچه است ٬ عزیزم وقتی فرزندی داشته باشید شوهرت نیز به زندگی دلگرم می شود .
- مادر هرچه خدا بخواهد همان می شود .
سرانجام روز رفتن مادر و پدر فرا رسید . با چشمانی اشکبار مادر را در آغوش گرفتم : خیلی خوشحال می شدیم که بیشتر می ماندید .
مادر دستی به سرم کشید و گفت : می دانم . دلم می خواست بیشتر می ماندم اما پریا دارد دندان در می آورد و بچه ام مهتا را ذله کرده . باید کمک حال خواهرت هم باشم .
احمد خنده ای کرد و گفت : عمه جان خیالتان راحت باشد ما تا یک ماه دیگر به تهران می آییم . دیبا بی خودی دلتنگ می شود . بهانه گیری کارش است .
پدر از حرف احمد در هم رفت . می خواست حرفی بزند اما سکوت کرد . مادر احمد را بوسید و گفت : مواظب دیبا ی من باشی عمه جان . نگذار دخترم غصه بخورد .
احمد چهره اش اخم آلود شد و چیزی نگفت . انگار از این که پدر و ممادر نگرانم بودند ناراحت بود . زمان سوار شدن به اتومبیلشان سگرمه هایش را باز کرد و گفت : من عرض کردم یک ماه دیگه به تهران می آییم . شما را به خدا ناراحت اینجا را ترک نکنید .
پدر مکثی کرد و گفت : نه احنمدخان فعلا لزومی به آمدن نیست .
احمد با دهانی باز به پدر نگریست : چرا ؟
- مگر نمی دانی اوضاع تهران به هم ریخته است ؟ هیچ کجا امنیت ندارد . رضا خان دارد می رود . ممکن است خدای نکرده در این راه های خطرناک برایتان اتفاقی بیفتد .
اجمد لبخندی زد و در حالی که دست آقاجان را می بوسید گفت : هر وقت اوضاع آرام شد می آییم.
پدر و مادر رفتند و من دوباره تنها شدم . به اتاقم پناه بردم و ساعتی گریستم . ناگهان احمد وارد شد و با اخمی حاکی از حسادت نگاهی به من کرد : چی شده چرا آبغوره می گیری بچه ننه ؟
خودت می دانی که دلم نمی خواست آقاجانم به این زودی بروند .
خب حالا که رفته اند . می خواستی به دست و پایشان بیفتی و مانع رفتنشان شوی . دیدی که برای مهتا خانمشان عجله داشتند و حتما شنیدی که وقتی فهمیدند می خواهیم به تهران برویم چه چیز را بهانه کردند .
تو اصلا احساس نداری . فکر می کنی آقاجانم این ها را گفت که ما نرویم . اصلا درک نمی کنی که نگرانمان است .
خنده ای تمسخر آمیز کرد و گفت : چه حرفی است که میزنی ! بیشتر دوستان من هر هفته به تهران می روند و صحیح و سالم بر می گردند و هیچ خبری از ناامنی جاده ها نمی دهند . حالا که رفتن ما شد آقاجانت فرمودند تهران آشوب است .
با اخم از جا برخاستم . تو حق نداری نسبت به خانواده ی من این گونه اظهار نظر کنی .
شانه ای با لاقیدی بالا انداخت و گفت : راست می گویی ٬ نباید این گونه اظهار نظر کرد . شاید پدرت از دیدار تو سیر است . شاید از این که دختر توی خانه مانده اش را آب کرده آن قدر خوشحال است که نمی خواهد ریختش را ببیند .
سرخی خشم به چهره ام دوید . احمد تو یک احمق دیوانه هستی . ف.را از اتاقم برو بیرون . اگر تظاهر کردن را بلد نبودی ٬ همان لحظه ی اول مشتت پیش همه باز می شد .
با خنده ای .حشی اتاق را ترک کرد . آخر شب به خانه آمد و در اتاق مطالعه اش به خواب ر فت انگار پی بهانه ای می گشت تا به یک هفته غیبتش در جمع زنده داران شرابخوار خاتمه دهد و دوباره به جرگه ی آنان بپیوندد.
فصل ۱۸
صبح روز بعد احمد با لبی خندان سر میز صبحانه حاضر شد . انگار همه چیز را از یاد برده بود .
چی شده دیبا خانم اخم کردی ؟
جوابش را ندادم .
بگو چه مرگت است ؟ خل دیوانه . چرا ساکتی ؟
درست حرف بزن احمد و احترام خودت را نگه دار .
خب تو درست جواب بده تا من درست حرف بزنم .
یادت رفته رفتار دیشبت را ؟ توقع داری امروز به رویت لبخند بزنم ؟
آه منظوری نداشتم . دیشب سر به سرت می گذاشتم . حالا باز تو آبغوره بگیر .
هیچ خوشم نمی آید با من این زور رفتار کنی .
خب معذرت می خوام . بگو ببینم حوصله داری به خیام برویم ؟
سر بلند کردم . از خانه ماندن خسته بودم . به خصوص که تا دیروز پدر و مادر در کنارم بودند و امروز احساس دلتنگی می کردم .
دیبا خانم سکوت علامت رضایت است . حاضر شو ناهار را در اطراف شهر می خوریم .
ساعت ۱۱ به طرف خیام راه افتادیم . روز های جمعه بیشتر مردم برای دیدن آن مکان تاریخی و آرامگاه شاعر بزرگ به آنجا می رفتند . آن روز هم مثل تمام جمعه ها شلوغ بود . دسته دسته زنان و مردان بودند که می آمدند و روی نیمکت های باغ می نشستند و همپای کودکانشان شادی می کردند .
از ماشین پیاده شدیم و در زیر سایه ی درختان سر به فلک کشیده روی نیمکتی نشستیم .
خب دیبا جان از این هوای خوب لذت می بری ؟
بله پاکی این محیط واقعا دلچسب است .
من اغلب عصر ها با بر و بچه ها به اینجا می آیم . نمی دانی چه صفایی دارد .
چطور دلت می آید در حالی که من کنج خانه هستم تو بیایی اینجا و صفا کنی ؟
چه توقعی داری ! می خواهی تو را هم یدک بکشم ؟در جمع دوستانم به من خیلی خوش می گذره .
سکوت کردم و هیچ نگفتم . می دانستم هر حرفی او را جری تر می کند.
خب بگو ببینم دیبا ٬ چرا انقدر ضعیف شدی ؟ روز به روز مردنی تر می شوی . علتش چیست ؟
با خشم گفتم : این را از خودت بپرس . اگر کمی افکارم آسوده باشد حتما جان تازه ای می گیرم . اصلا حالا چه وقت این حرف هاست ؟ مرا آوردی گردش اما اینجا هم نمی خواهی دست از لودگی هایت برداری ؟
در حاالی که به چند زن فربه و قد بلند خیره شده بود گفت : ببین اینها چگونه اند . کاش تو هم مثل این زن ها کمی بر و رو داشتی. یا دست کم کمی فربه بودی
از خشم برخاستم . احمد خجالت بکش . تو مدام چشمت دنبال ناموس مردم است . کور که نبودی مرا این گونه خواستی .
من غلط کردم تو را خواستم . مادرم بود که بعد از شنیدن جواب رد دختر خاله ام تو را پیشنهاد داد .
ای بی اراده خوب مادر جانت دیگر چه پیشنهاد هایی داده ؟
دیگر چه فایده ای دارد ؟ کار از کار گذشته و تو مرا در تله انداختی .
با بغض گفتم : اما من هیچ میلی به این وصلت نداشتم . و از جا برخاستم و اشک ریزان به سمت اتومیبل به راه افتادم . سرم را روی صندلی گذاشتم و گریستم .
احمد با خنده آمد و گفت :هی دیبا ٬ اینجا گریه نکن. شوخی کردم .
اصلا هم شوخی نکردی . این ها همه حقیقت است . یک آن خواستم بگویم من هم تو را نمی خواهم و نمی خواستم اما فکر کردم بهتر استت نقطه ضعفی به او ندهم.
آن شب باز یکی دو نفر از دوستانش به دیدارش آمدند . باز هم همان بوی تند و زننده پیچید که بینی ام را آزار می داد . گوهر را صدا زدم . طفلک پله ها را دو تا یکی طی کرد و خود را به من رساند .
بله خانم جان امری دارید ؟
گوهر یک سوال از تو دارم . ئلم می خواهد خیلی راحت پاسخم را بدهی . بدون این که از آقا ترسی داشته باشی .
بپرسید خانم جان .
تو این بو را احساس می کنی ؟
کدام بو را خانم جان ؟
چندین نفس پی در پی کشید و دوباره گفت : من که چیزی نمی فهمم.
خب دقت کن . بوی تند و زننده ای که محیط سالن را آلوده کرده است .
آه خانم جان حلا فهمیدم .
خب پس بگو بوی چیست ؟
اما خانم جان من حق دخالت در کار آقا را ندارم . اگر بفهمد که من به شما چیزی گفتم می ترسم جوابم کند . بچه هایم محتاج همین یک لقمه نان هستند .
خیالت راحت باشد . به من اطمینان کن . من هم کاری نمی کنم که نان بچه های تو آجر شود .
با شک تردید نگاهم کرد و در آخر گفت : خانم جان از جسارت من دلخور نشوید اما این بوی تریاک است .
خدای من حدس زده بودم چیزی شبیه سیگار است که عادت روز مره اش شده .
گوهر بگو ببینم این مسئله تازگی دارد ؟
نه خانم جان . از روزی که به این خانه آمده ام متوجه شدم که ارباب گاه گداری در بزم هایش تریاک هم می کشد . اما مثل این که این روز ها بیشتر وقتشان را صرف این کار می کنند .
دستی به شانه اش زدم و گفتم : خیالت راحت باشد . برو به کار هایت برس .
از صبح لب به هیچ چیز نزده بودم . زینت شام آورد . با بی میلی چند قاشق خوردم و به اتاقم رفتم . جلوی آینه ی قدی ایستادم . احمد راست می گفت این روز ها خیلی لاغر و تکیدده شده بودم . بیشتر لباس هایم به تنم گشاد شده بود . حتی مادر هم از دیدنم تعجب کرده بود . شاید آن سوالش به خاطر همین مسئله بوده است .
به هیچ کجا نمی رفتم . گاهی مهمانانی به خانه ی ما می آمدند اما به خاطر این که مصاحبتشان را کسل کننده بود هیچ بازدیدی پس نمی دادم . ماه قبل پیانویی خریده بودم وو بیشتر ساعات روز را بنواختن می پرداختم . با زدن هر قظعه روحم شاد می شد .
یکی از شب ها احمد تارش را روی ایوان آورد و شروع به نواختن کرد . همراه آن آورازی خواند . من در عالم خود بدون این که به آوازش گوش دهم ٬ با این صدای تار به پرواز در امدم . احمد تازگی ها بساط کفرش را روی سینی ی بزرگی می پیچید و دستور می داد برایش گوشت کباب کنند و تا پاسی از شب به میگساری می گذراند . به اتاقم پناه بردم و سنجاق سینه ای را که ماکان برایم هدیه آورده بود در دست گرفتم و روی تخت دراز کشیدم . ای کاش هنوز در آن دوران به سر می بردم .
در اتاق باز شد . احمد کناز تختم نسشت . بوی الکل به مشامم رسید . احساس تهوع کردم .
خوابی دیبا ؟
نه .
اجازه هست کنارت دراز بکشم ؟
چی شده انقدر مودب شدی ؟
تو هم دختر خوبی بودی و سر به سرم نگذاشتی . هر وقت این طور آرام می شوی دوستت دارم .
دست هایش را به دور گردنم حلقه کرد . خدایا این بو و حالتش چقدر برایم عذاب آور بود . صبح روز بعد زود تر از من از خواب برخاست و طبق عادت همیشگی اش به سر کار رفت .
با نظراتتان خوشحالم کنید
*
*
*
ادامه دارد نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |